الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
775
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
[ جنگ و جدال و حركت . ] زمان مىگذرد و عشق و اشتياق من دوچندان مىشود ، اى واى بر مردان ! كه نه به وصل مىرسند و نه به راه چارهاى . اى نورى كه در بالاى چشمان من روشن شدهاى همانا تو حكايتها برايم گفتى و داستان دلدار را خوش سرودى ولى آن لب و دهان را فراموش كردى . اما قلب من كه همواره در تپش است پس دليلى دارد و آن بهخاطر اشارتها و تپش و حركت توست پس به من بگو آن به چه دليل است ؟ 1903 - ناى عاشق بنفسي أفدي بادهنجا موكّلا * بإطفاء ما ألقاه من ألم الجوى إذا فتحت في الحرّ منه طرائق * أتانى هواه قبل أن أعرف الهوى ( برهان قيراطى در بادهنج ) * * * جان من به فداى آن دودكش و هواكشى كه مسئول خاموش كردن درد و غصههاى عشق من است [ مراد در اينجا ناى و گلو مىباشد كه هنگام آه كشيدن عاشق او را يارى مىرساند . ] هرگاه در گرما از وى راهى بازنمايم هواى معشوق از آن وارد مىشود قبل از آنكه بدانم عشق چيست . 1904 - هجو طاس در هجو شخصى كه سرش از مو و دهانش از بوى خوش عارى است . أقول لمعشر جهلوا و غضّوا * من الشيخ الكبير و أنكروه هو ابن جلا و طلاع الثنايا * متى يضع العامة يعرفوه * * * به گروهى كه نادانند و چشمپوشى كردند از پيرمرد بزرگسال و او را نشناختند . همانا او بسيار معروف است و همواره دندانهايش را نشان مىدهد ( ضرب المثل است براى شخصى كه قوى باشد ولى شاعر آن را برعكس اراده كرده يعنى دندانها و دهانش بوى بد مىدهد ) و هرگاه عمامه را بر زمين بگذارد او را مىشناسد ( اين مصرع نيز مثلى است به اين معنى كه بسيار پرهيبت است به گونهاى كه هرگاه عمامه بر سر كند شناخته نمىشد از فرط عظمت ولى شاعر عكس آن را كرده چون با برداشتن عمامه سر بىموى طرف كه مريضى دارد پيدا مىشود ) .